|
|
|
|
|
سه سالگی این وبلاگ زیبا و پر محتوا و دوست داشتنی بر خوانندگان مبارک.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:31 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از ۵ روز سر وکله زدن با بیماری سخت پسرم امروز اومدم سر کار..........حالم خیلی گرفته است
فقط اینو بگم که پسرک دوست داشتنی و عزیزم رو دوباره از خدا گرفتم و او را شاکرم. یک نامه از طرف رییس قبلی داشتم به عنوان خداحافظی.........
او دکتر است.دکترای صنایع از دانشگاه علم و صنعت.بسیار مودب و با وقار است و هر وقت با هر کس برخورد دارد در سلام کردن پیش قدم است. ابتدا با هم همکار بودیم و میزش کنار میز من بود.........به دلایلی او رییس ما شد. ولی ریاست رنگ چهره اش را عوض نکرد همان آدم سابق بود. همیشه از حال و روز همه کارمندانش با خبر بود.و با همه مثل یک دوست صمیمی رفتار میکرد. بچه های واحد با اسم کوچک صدایش میزدند........بابک یا نهایتا دکتر تا اینکه سال گذشته به واحد دیگری رفت...و دیگر رییسمان نبود. ولی باز هم همگی دوستش داشتیم و به او احترام میگذاشتیم بسیار دوست داشتنی است و هنگام صحبت کردن آرام و متین است. وقتی نامه خداحافظی اش را خواندم و از اینکه طلب حلالیت از همگی خواسته میخواستم جیغ بکشم خدایاااااااااا یک آدم واقعی هم که در بر داشتیم از کنارمان رفت............!!؟؟؟؟؟؟؟ وقتی از نزدیک دیدمش میخواستم بزنمش(نهایت عشقولانه)...........که چرا رفتن را انتخاب کرده...... هر چند به وزارت خانه ای دیگر میرود و باز هم برای همین مملکت و مرز و بوم خدمت میکند ولی دیدن جای خالی اش سخت است.
ضمنان متولد دی ماه است.
یادش به خیر و گرامی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:28 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۴ ساعت زندگی من:(به تقلید از استاد طنز نویس جناب فرورتیش رضوانیه)
۶:۳۰ صبح با فحش و بد و بیراه به خودم و رییسام و زمین و زمون از خواب بیدار میشوم.این کار هر روزه من است ۷:۳۰ به زحمت ماشین دوگانه سوزی را که تازه تحویل گرفته ایم روشن میکنم یک گاز گنده میدهم و صدای موتور تو تمام پارکینگ میپیچد(همسایه ها فحشم میدهند) ۷:۴۰ کلی صدای تلق تولوق از ماشین صفر می آید.سایپا چیا و رییس سایپا را فحش میدهم ۸: روبروی درب شرکت پارک میکنم و یک هزاری سبز روی ماشین میگذارم باج بگیر همیشگی سر وکله اش پیدا میشود.تو دلم فحشش میدهم ۹: صبحانه ام را خورده ام.رییسم از آن افرادی است که هر کسی نمیتواند تحملش کند.باید ضریب سختی کار بگیرم ۱۰: در محل کارم همیشه پر از افرادی ست که نمیتوان ۳ دقیقه به چشمشان زل زد.چون کور میشوی چون چشمشان همیشه پر از انرژی منفی خالص و بی واسطه است. ۱۱: یک فکس دارم.چون منشیمان نیست از رییسم میخواهم طرز کار فکس را نشانم دهد یا حداقل برای دریافتش کمکم کند میگوید بلد نیستم.نامرد همین پریروز دیدمش داشت یک فکس میفرستاد و منشیمان هم نبود ۱۲.۳۰:ناهار خورده ام و آنقدر ناهار لذیذ است که تا خرخره پرم. ۱۴.۳۰: به سمت ماشین نو میروم.......نیستش......نزدیک بود سکته کنم........میخواستم باج بگیر را خفه کنم ۱۵:ماشین پیدا میشود.......نفسی از ته دل میکشم.........باج بگیره هم نزدیک بود سکته را بزند. جلوی یک رستوران پارک کرده بودم ولی یادم رفته بود.خدا رو شکر کردم.جفت قالپاقهاش رو کش رفته بودن.ولی باز هم شکر کردم ۱۷:مطب دندانپزشکی هستم........از زمانی که خودم را آدم یافتم در مطب دندانپزشکی حضور داشتم آن هم حضوری سبز. ۲۰:به خانه مادرم میروم.پسرک شیطان و دوست داشتنی ام با من قهر است.او مرا نمیخواهد و بابا بابا میکند.او حق دارد.مادری که تا ۸ شب بیرون از خانه است به چه درد میخورد؟ ۲۲:خبر را میشنوم.......دوباره اقای همه چی دان نظر میدهد.این بار اظهار نظرش در مورد پوشش بانوان است. به عنوان چادر حجاب برتر و ترویج و احیای آن.همگی فحشش میدهیم. ۱ نیمه شب:هر چه پلک میزنم خوابم نمیبرد ۲:هنوز بیدارم ۳:با صدای داد پسرم از خواب میپرم.او خواب دیده و بابایش را صدا میکند.بی انصاف حداقل تو خواب از مادرش هم یادی نمیکند ۴: همچنان بیدارم.و تو دلم دارم به همه چی فحش میدهم.چرا خوابم نمی برد ۵: هوای اتاق را سرد کردم.هوا بهاری ست.خوابم برده ۶:۳۰ : با صدای زنگ ساعت بیدار میشوم دوباره به خودم و به همه چی فحش میدهم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 9:27 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
كسي تولد مرا به خاطرم مي اورد.. براي خاك قلب من گل وشكوفه ميخرد كمي بزرگ ميشوم تنم جوانه ميكند فقط دلم يواشكي تورا بهانه ميكند اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چكاوك است خودت بگو بدون تو تولدم مبارك است..؟؟ تولدم مبارك است..؟؟ تولدم مبارك است..؟؟
امسال اولین سالی بود که تولدم رو فراموش کرده بودم... چـــــــــــــــرا؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:5 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشورای حسین تمام شد و رفت و به تاریخ پیوست..........
همینک عاشورایی دیگر داریم............جدید و به روز.......... یزید دوباره زنده شد. تاریخ دوباره تکرار شد. پیراهن عثمان دوباره سر نیزه ها رفت و طرفداران حق و باطل شناخته شدند. این است معنی آیه ای که خداوند فرمود شما را میمیرانیم و سپس دوباره زنده میگردانیم این بار حسینی دیگر شمری دیگر و آه و ناله های جانکاه و سوز دل مادری دیگر...............!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 13:24 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
می توان خندید و شادی و پایکوبی کرد و فریاد «شهیدان زنده اند» را سر داد
و نشان داد که از اعماق وجود مسروریم؛ چرا که آنان نمرده اند و نزد خداوند روزی آسمانی دارند و جاودانگی الهی، متعلق به آنان است حسین(ع) شاهد حق شد و با خون خود به آن شهادت داد. او در این راه شهید شد و به جاودانگی دست یافت و این پیام را برای ما به جا گذاشت که «اگر دین ندارید، حد اقل آزاده باشید». سلام بر سرور آزادگان.
استاد طاهری
یا حسین شهید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:52 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه کم یا یه کمی بیشتر از همیشه پر از انرژیم..............خیلی هم خوشحالم
اون حس افسردگی که غالب شده بود فعلا مغلوب شده چون حس میکنم همه اون چیزایی رو که از کاینات خواستم و به صلاحم بوده داره خود به خود درست میشه.............!!! +۱ +۱ +۱
فردا شب یلداست...........تا الان که جایی دعوت نشدیم........ چون معمولا رسممون رفتن خونه بزرگترهاست و چترمان را پهن میکنیم.......ولی امسال مث اینکه تک شدیم تا پاتک
یلدا مبارک
ببینید این یک دقیقه چقدر ارزش داره که ما به خاطرش جشن میگیریم پس چرا روزی هزاران تا از این دقایق رو به پوچی میگذرونیم؟؟؟(البته منظورم به خودمه)
یه خاطره از سالهای قبل: وقتی بچه بودیم هر سال شب یلدا منزل عموی بزرگمان(عمو مهدی) جمع میشدیم و کلی میگفتیم و میخندیدیم و میرقصیدیم(هووووووف یادش به خیر) من از بس که تخمه با پوست میخوردم فرداش (گلاب به روتون) رودل میکردم و دستگاه گوارشم شدیدا به هم میریخت و اس اس میشدم و سر از درمانگاه و زیر سرم در میآوردم البته الان دیگه مراعات میکنم و تخمه با پوست نمیخورم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:2 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن . دکتر شـــــــــــــــــــــــــــــريعتي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:23 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ دیگه چه عرض کنم والاااااااااااااااااا؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مطلبی برای گفتن نیست................. کلا زدم تو فاز دپرسیون(دپریشن)...........یا همون افسردگی خودمون!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:47 توسط معصــومانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سریال آشپزباشی رو حتما دیدین!!یا اگه ندیدین این هفته دوشنبه شب از شبکه ۱ پخش میشه
در این سریال دختران شریفی نیا هر دو باهم بازی کردن و تو فیلم هم خواهر هستند. در هر صحنه ای بلاخره یکی از اونها تکه ای از لباسش سبز است........ روسری،بلوز و مانتو...........این سریال تازه ساخته شده ولی رنگ سبز، رنگ سال پیش بود......پارسال مد بود با این اوصاف شریفی نیا چی رو میخواد بفهمونه؟؟؟ ۱-من سبزم ولی در باطن؟ ۲-من میخواهم سبز شوم؟دست از سر کچل(البته پر مو) من بردارید ۳-من آفتاب پرستم(هر جایی به هر رنگی میشوم) ۴-تو رو خدا یه بار دیگه به من فرصت بدین......بزارین محبوب بمونم!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:25 توسط معصــومانه
|
|
||